امروز20 دسامبر است...

سلام اومدم بگم که شاید متوجه شده باشین که امروز20 دسامبره وهیچی نشده به قول بچه های کلاس که رو تخته نوشته بودن:امروز20 دسامبر است و ما مثل پروانه دور خورشید می گردیم و هیچ اتفاقی نیفتاده!

راستی گفتم کلاس؛امروز تو کلاسمون یه جشن حسابی راه انداخته بودیم؛خیلی خوش گذشت،جاتون خالی!یه کیک گنده شکل هندونه،ژله انار خوشگل مشگل،پشمک کاکائویی و یه شمع که به نظر من شکل گلابی بود و فضامون رو رویایی کرده بود!در ضمن رو کیکمون نوشته بود:بچه های میثاقی،یلدایتان مبارک.البته بگم این مراسم رو واسه یلدا گرفته بودیم و دیروز تو مدرسه هر کدوم دو زار گذاشتیم.

به معلممون هم نگفته بودیم که سورپرایز بشه!زنگ اول گذشته بود قرارمون زنگ دوم بود،همه ی صندلی ها رو دور کلاس چیدیم که مامان پریا زنگ زد گفت کیک رو ده و نیم تحویل میدن راستش یه ذره حالمون گرفته شد.منم رفتم با شیرین زبونی به معلممون گفتم که میشه بریم طبقه بالا درس بخونیم؟اونم قبول کرد و حدود ده و چهل پنج دقیقه مامان پریا اومد؛هممون داشتیم جیغ می کشیدیم که پریا نذار خانم بفهمه ولی کار از کار گذشته بود اما سورپرایز خوبی بود!خلاصه رفتیم کلاس خودمون دور میزم از اون توپ هایی که تو کریسمس به کاج می چسبونن زده بودیم.معلممونم نمیذاشتیم بیاد که فشفشه ها رو روشن کنیم معلممون وقتی دید گفت:منم می خوام! بهدش سر و کله ی اولی ها پیدا شد.خیلی دوس داشتن جشنمون رو ببینن،یه کم بعد رفتن ولی کوچولو بودن و مجبور شدیم به اونا هم کیک بدیم.یه کم بعد معلم کلاس پنجم که جیغ و دادمون رو شنیده بود پیدا شد،انگاری کیک می خواست به اونم کیک دادیم ولی دست بردار نبود یه کم بهد با شاگرداش جلوی در ظاهر شدن؛ازمون اجازه خواستن ولی مگه میشه نه گفت؟!خلاصه بچه هاش ریختن تو،به هر کدوم سر انگشت کیک دادیم ولی نرفتن که،منتظر ژله بودن وما هم مجبور شدیم از یه دیس کوچولوی ژله به اونا هم بدیم؛هنوزم دل من واسه فرانک میسوزه، ژله رو خودش آورده بد،اما نخورد!با این که این مهمونای ناخونده ضدحال زدن خوش گذشت حالا نوبت پشمک بود،دور میز جمع شدیم که بخوریم، درست احساس کرسی رو داشتیم(با این که تا حالا پیش کرسی نبودم!)معلممون فال حافظ گرفت و واسمون قصه گفت تازه منم گفتم،بعد شمع رو گذاشتیم وسط و فوت کردیم هورا گفتیم،پسر معلم کلاس اول که صدا رو شنید دوید اومد تا ببینه چه خبره،خوشبختانه قبلا" بهش پشمک داده بودیم.بعد هی صدا راه انداختیم که بیاد اونم نیومد.داشتیم پشمک می خوردیم که گوشی یکی زنگ زد چون گوشی قدغنه همه قهقهه کشیدیم که معلم صداشو نشنوه حیف که زنگ خورد و رفتیم.

ببخشید که سرتون رو درد آوردم ولی درهر صورت:

یلداتون مبارک!

/ 4 نظر / 15 بازدید
بلاگ دایر

وبلاگ خود را به فهرست وبلاگ های فارسی اضافه کنید. www.blogdir.ir

♠○ مهـــــــر ○♠

سلام دوست عزیز... خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنید و تبادل لینک داشته باشیم... مرسی[لبخند]

فریبا

سلام کیمیای عزیزم. از نظری که دادی خیلی خیلی ممنونم. ببخش منو.نمیخواستم ناراحتت کنم.اونا رو بخاطر دل خودم نوشتم.برای همینم اولش اون جمله رو گذاشتم.چون میدونستم ممکنه کسی که اینا رو بخونه اونم حس بد و انرژی منفی بهش دست بده.و اینکه اگر من یه مرضی گرفتم حق ندارم دیگران رو هم مجبور کنم با احساس مزخرف من یکی بشن. میدونی کیمیا جون؟دست خودم نیست.گاهی اوقات به یه دلایلی یهو میزنه به سرم و از زمین و زمان دلم میگیره.دلم میخواد از همه چیز شکایت کنم. اما خب خودتم از روی پستایی که همیشه میذارم میدونی که من آدمی نیستم که بخوام همیشه از زندگی بنالم.خدا رو شکر میکنم بخاطر چیزایی که دارم و اونچه که هستم.اما بعضی از احساساتم دست خودم نیست. بهرحال امیدوارم عذرخواهی منو بپذیری. پست جدیدت رو خوندم.خیلی خاطره به یاد ماندنی و شیرینی براتون میشه.و خیلی کار خوبی کردین که از مهمونای ناخواندتون هم پذیرایی کردید.آفرین به سخاوتتون.بخصوص اون دوستت که از ژله خودش هیچی نخورد به خاطر مهموناتون[لبخند] یلدات مبارک عزیزم[گل]