تنهادرکلبه

صدای ترسناک نصفه شب باچشم های گودافتاده ولب هایی که ازشدت ضعف سفیدشده وترک خورده بودندازجایش بلندشدتابه اتاق کوچک کلبه ی قدیمی برودزیراصدایی ازداخل آن می آمد.اسمش سارابود،بااینکه ازوقتی که ازپدرش جداشده بوددرجنگل زندگی می کردترس دردل اوجای خودراداشت.باآخرین قطره های نفت که دربشکه بودوآخرین چوب کبریت چراغ نفتی کوچکش راروشن کردوازدرچوبی که هنگام بازشدن صدای جیرجیرش درتمام کلبه پخش می شدوارداتاق شد.اتاق رابه دقت وارسی کردوسرانجامخفاش سیاهی راکه سروته به سقف چسبیده بودیافت.خفاشهااکثراوقات به خصوص شبهاازغارنزدیکی کلبه وازطریق پنجره ی بدون شیشه واردآن می شدند.ساراازخفاش ها ترسی نداشت پس به اتاق بزرگ بازگشت،چراغ نفتی راخاموش کردوتوی جای خوابش که بابرگهای پاییزی وکاه توسط پدرش ساخته شده بوددرازکشیدوفورا"به خواب عمیقی فرورفت اودرخواب به رویاهایش می اندیشید.                                                                                             این داستان نوشته ی خودمه وادامه داره خواهشا"کپی(copy)نکنید. 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید