دیر شده

صبح شده بود،آفتاب به صورتش می زدوچشمانش رابی خواب می کرد.صدای چهچه بلبل هااوراازخواب شیرین صبحگاهی جداکرد.باچشمان خواب آلودش به ساعت دیواری کهنه ورنگ ورورفته نگاه کردوای دیرشده بود!شنل قرمزش راکه پدرش درپنج سالگی برایش خریده بودراپوشیدوتبرکهنه رابرداشت.دست وصورتش راباآب برکه ی نزدیک کلبه شست وبه راه افتاد.نیم ساعت بعد به قسمتی ازجنگل که پرازدرختان تناوربود رسید.باتبری که ازپدرهیزم شکنش برای اوبه جای مانده بودشروع به قطع درختی کرد.نزدیکهای عصرباقطعه های ریزودرشت هیزم راهی کلبه شدومحض رسیدن به خواب عمیقی فرورفت.

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
نارين

خوب بود[دلقک]